تبليغاتX
وفازه گل مطلب که زاده گل خار است - زنده باد زندگي!

زنده باد زندگي!


***

كاش مي‌شد مثل فيلماي كاستاريكا هميشه يه گروه ترومپت زن و ساكسيفون زن پشت سرت باشن و همين‌طور كه تو خيابون به مقصدي كه معلوم نيست كجاس مي‌رين، يامو يامو برقصين و همتون زير بغلاتونو تكون بدين. اگه يه تفنگم دستت باشه كه بتوني عين ديوونه ها هي به اطراف شليك كني چه بهتر!
اون موقعس كه همه مي‌فهمن كه تو مستي!
مستِ زندگي...
زندگيه سرخ!
سرخِ سرخِ سرخ......!

واااااي چه قد خوبه كه با شنيدن موسيقيه زير زمين احساس مي‌كنم تو فضاي اونجا قرار گرفتم.
فضايي كه يه گروه مست دارن ديوونه بازي در ميارن و از فرط شادي تو تن هم چنگال فرو مي‌كنن

نوشته شده توسط پروانه

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

احساس مي‌كنم همه جا قرمزه
يه سرخ زيبا
زيباترين رنگ دنيا كه من با ديدنش مست مي‌شم
وااي... واي واي واي... چه احساس خوبيه
اين كه بهترين چيزاي ممكن دورت جمع باشن

اين كه همه اطرافتو سرخ ببيني
سرخِ سرخِ سرخ!

اين كه يه دوست داشته باشي
يه دوست كه تمام چيزي كه مي‌توني در وصفش بگي سرخ بودنشه!

اين كه بتوني با شنيدن يه موسيقي، انقدر دگرگون بشي كه اشك بريزي... انقدر دگرگون بشي كه تنت بلرزه.
انقدر كه وقتي مي‌دونی که مي‌خواي بشنويش، با اين كه قبلا هزاران بار شنيديش، هيجان زده بشي و ضربان قلبت بالا بره!

اين كه بدوني كه داري زندگي مي‌كني. اهميتي نداره كه ممكنه 1 ثانيه ديگه نباشي، مهم اينه كه الان همين الان، زنده هستي، داري زندگي مي‌كني و احساس داري...

چه قد خوبه كه بعد از ساعت‌ها حرف زدن با يه دوست، موقعي كه ساعت 6 صبح به رختخواب مي‌ري كه بخوابي، چشمت ميفته به آسمون.
رنگ معجزشو كه خبر از طلوع خورشيد مي‌ده مي‌بيني و به اين فك مي‌كني كه كاش الان كسايي كه از همه بيشتر دوسشون دارم اينجا بودن و من مي‌تونستم آسمونو بهشون نشون بدم و بگم خداي بزرگ... واي واي واي.. و بعد بيهوش بشم...


چه قدر خوبه كه مي‌دوني كسي وجود داره تو دنيا، كه وقتي قراره باهاش حرف بزني، از شدت هيجان حركت قلبت رو مي‌بيني و صداش رو مي‌شنوي...

چه قدر خوبه که وقتي تو خيابوني، اگه هوس خيارشور كردي، بري يه شيشه بخري و همون‌طور كه داري راه مي‌ري بخوريش.
اين كه وقتي هوس كردي بشيني رو جدول كنار پياده‌رو، همون لحظه اراده كني و بدون خجالت بشيني رو جدول
.
به درك كه ديگران فك مي‌كنن ديوونه‌اي
.
عوضش تو لذتي مي‌بري كه هيچ وقت و هيچ كجا نمي‌شه با چيزي عوضش كرد. لذتي كه اونا هيچ وقت توي زندگيشون شانسي براي دركش پيدا نمي‌كنن
.
لذت سبك شدن مثل يه پر، لذت رهايي.

رهايي از قيد و بند زندگي، اونم پنج دقيقه...
پنج دقيقه‌اي كه عمري ابديه... كه مي‌تونه انقدر تو زندگيت اثر بذاره كه يه آدم جديد ازت بسازه
.
آدمي كه حالا راحته، آزاده، به چيزاي احمقانه اهميت نمي‌ده
...
چيزاي احمقانه‌اي كه زندگي رو تلخ مي‌كنن
...
زندگي‌اي كه باااايد به هر قيمتي كه شده ازش لذت برد
...
لذتي كه هيچ وقت و هيچ كجا نمي‌شه با چيزي عوضش كرد
...!
اينو مي‌شه با خوردن يه شيشه پر خيارشور تو خيابون، همينطور كه داري با دوستت حرف مي‌زني و اونم از خجالت سرخ شده تجربه كني
!
...
همه چيز از تو روشني مي‌گيرد

آن پنج دقيقه تو را شكوفان مي‌كند

 

نوشته شده توسط جواد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


مي‌دانم مي‌دانم مي‌دانم........
خودت را خسته نكن
.....
ديگر اميدي ندارم كه بتوانم توان از دست رفته‌ام را بيابم
..
احساس مي‌كنم كه كم كم و ذره ذره، وجودم حل مي‌شود و به اعماق بي پايان چيزي كه نمي‌دانم چيست، فرو مي‌رود
...
نمي‌بينم

نمي‌فهمم
.....
و حس نمي‌كنم...
دنيا برايم مثل يك بازي تكراري خسته كننده و بي پايان شده
.....
انگار كه هميشه بايد در آن معلق بمانم، و بدون آن كه بفهمم اطرافم چه مي‌گذرد، اشتباه كنم و اشتباه كنم و اشتباه كنم
...
شايد روزي آدم شم
......
آن روز
......
كِي مي‌رسد...؟

آيا هنوز هم جايي براي اميد وجود دارد....؟
آيا مجالي باقي مانده.....؟
مي‌لرزم......
از چيزي كه هستم، يا،‌ خواهم شد، مي‌ترسم
...
من چيستم...؟

شايد يك تيله...؟ ( راستي تيله‌ها هم ترس دارند...؟)
كه با دست اين و آن قل مي‌خورم
...
از سراشيبي‌ها پايين مي‌روم
.......
و تصويري نه چندان واضح را منعكس مي‌كنم
.......
و بدون آن كه بفهمم چيستم،

بدون آن كه هدفم را بدانم،
بدون آن كه به دردي بخورم...
زندگي مي‌كنم
.....
از اين همه چرخش خسته مي‌شوم
....
آيا هيچ جاي زمين صاف نيست...؟

مي‌چرخم و مي‌چرخم و مي‌چرخم.........
و روزي، بي آن كه فهميده باشم كه تمام اين مدت بازيچه‌اي بيش نبوده‌ام،
...
سقوط مي‌كنم، و مي‌شكنم
.........
مي‌شكنم...؟

آيا تيله‌ها هم مي‌شكنند....؟
يا.......
مي‌ميرند.......؟

 

نوشته شده توسط مریم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیاه با وقار!سپید جلف؟
چقدر خندار شده تمامی رنگ ها مقابل سیاه باید سر بزیر آورند.
اگر شلخته نا مرتب بخواهی بیرون بروی کسی ناراحت نمی شود کسی کج کج نگاهت نمی کند . اما اگر خواسته باشی کمی آراسته تر با رنگ روشتنر از سیاه و حتی سفید بیرون بروی نگاه ها تغییر می کند سوال و جواب می شوی چرا این رنگی ؟ چرا اینقدر به خودت می رسی ؟ مگر مانتو مشکی نداری روسری سورمه ایت که تمیزه پس چرا روسری آبی رو سرت کردی؟ عروسی دعوتی ؟

ابنها مال تو خونه حالا که اومدم بیرون اون خانومه چپ چپ نگاه می کنه . اون آقاه می خنده . بقیه هم سعی می کنند با فاصله از من راه بروند تا کسی متوجه نشه که من با اونا هستم مبادا آبروشون بره.آخه اونا میگن این رنگ جلفه . باورتون میشه سپید جلفه و سیاه با وقار
.

اینها گفته های خانمی است که توپارک کنار من ایستاده بود اما خیلی عصبانی... راستی شما چی فکر می کنید؟

نوشته شده توسط پروانه

 

 

 

+ نوشته شده توسط بچه های سوسیانا در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 13:10 |