جوان گفتم: « لعنت بر شيطان » لبخند زد
پرسيدم: « چرا مي خندي»؟
پاسخ داد : از حماقت تو خنده ام مي گيرد
پرسيدم :مگر چه كرده ام؟
گفت :مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام
با تعجب پرسيدم: پس چرا زمين مي خورم ؟
جواب داد: « نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي
نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند
پرسيدم: پس تو چه كاره اي ؟
پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي،
براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛
فعلاً برو سواري بياموز
در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!
گفتم: پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟
در حاليكه دور مي شد گفت: من پيامبر نيستم جوان....!
پرسيدم: « چرا مي خندي»؟
پاسخ داد : از حماقت تو خنده ام مي گيرد
پرسيدم :مگر چه كرده ام؟
گفت :مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام
با تعجب پرسيدم: پس چرا زمين مي خورم ؟
جواب داد: « نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي
نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند
پرسيدم: پس تو چه كاره اي ؟
پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي،
براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛
فعلاً برو سواري بياموز
در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!
گفتم: پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟
در حاليكه دور مي شد گفت: من پيامبر نيستم جوان....!
نوشته شد توسط مهدی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من بزرگ آفريده شدم اما مطمئن نبود
م، پس سخت كوشيدم......... ودست
به هر كاري زدم تا بزرگي را بدست آوردم......... باز مطمئن نبودم....... پس
به هر وسيله اي كه بود بزرگي را به زو
ر به خود بستم........اما موقعي كه
خود را در اوج بزرگي يافتم، ديگر تاب تحمل خود را نداشت
م. پس همه
بزرگي ام را شبي مهتابي به نسيمي گريان
كه پريشان مي گذشت
بخشيدم...ونسيم از آن بزرگي ، گرد بادي شد وهمه چيز را با خود برد
........ومن ماندم ويك اتاق خالي با پنجره اي رو به حياطي كه در آن هيچ گلي پيدا نيس
ت
نوشته شده توسط جواد
+ نوشته شده توسط بچه های سوسیانا در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت
15:33 |
